فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

 

به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش

به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا

همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:شعرهای رهی معیری، گریه عشق، غزلیات عاشقانه، رهی، رهی معیری،  
[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 14:34 ] [ Shahram ] نظرات

ای صبح نو دمیده بناگوش کیستی؟

وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا

ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است

ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه

ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است

ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل

تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی

نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟


رهی معیری





طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 14:32 ] [ Shahram ] نظرات

بگوش همنفسان آتشین سرودم من

فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟

مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند

اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من

مخور فریب محبت که دوستداران را

بروزگار سیه بختی آزمودم من

به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق

که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

نبود گوهر یکدانه ای در این دریا

وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من

به آبروی قناعت قسم که روی نیاز

به خاکپای فرومایگان نسودم من

اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک

همان ستاره خندان لبم که بودم من

گیاه دشت جنون خرم از من است رهی

که از سرشک روان رشک زنده رودم من

بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست

اگر ترانه مستانه ای سرودم من


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 06:33 ] [ Shahram ] نظرات

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم

چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم

به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست

که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم

ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان

رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم

نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟

که همچو لاله دل داغدیده ای دارم

مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است

امید میوه ز شاخ بریده ای دارم

کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟

که من به سینه دل آرمیده ای دارم

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع

شرار آهی و خوناب دیده ای دارم

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟

که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 06:31 ] [ Shahram ] نظرات

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد

دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت

به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی

لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما

که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟

که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 10:30 ] [ Shahram ] نظرات

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه شب تا سحر نخفتم

دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی

چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز

صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل از درد من چه پرسی؟

مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی

وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی

چندین رهی چه نالی از داغ بی نصیبی؟

در پای لاله رویان این بس که خاک راهی


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 04:35 ] [ Shahram ] نظرات

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

غرق گل است بسترم از بوی او هنوز

دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید

نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز

از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد

جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز

دردا که سوخت خار و خس آشیان ما

نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز

روزی فکند یار نگاهی بسوی غیر

باز است چشم حسرت من سوی او هنوز

یکبار چون نسیم صبا بر چمن گذشت

می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز

روزیکه داد دل به گل روی او رهی

مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ] [ 02:46 ] [ Shahram ] نظرات

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم

و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت

ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش

آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی

و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک

آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 ] [ 10:17 ] [ Shahram ] نظرات

ز جام آینه گون پرتو شراب دمید

خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید

درون اشک من افتاد نقش اندامش

به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید

ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او

ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید

کشید دانه امید ما سری از خاک

که برق خنده زنان از دل سحاب دمید

بباد رفت امیدی که داشتم از خلق

فریب بود فروغی که از سراب دمید

غبار تربت ما بوی گل دهد گویی

که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید

رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت

دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 ] [ 10:15 ] [ Shahram ] نظرات

لاله داغدیده را مانم

کشت آفت رسیده را مانم

دست تقدیر از تو دورم کرد

گل از شاخ چیده را مانم

نتوان بر گرفتنم از خاک

اشک از رخ چکیده را مانم

پیش خوبانم اعتباری نیست

جنس ارزان خریده را مانم

برق آفت در انتظار من است

سبزه نو دمیده را مانم

تو غزال رمیده را مانی

من کمان خمیده را مانم

به من افتادگی صفا بخشید

سایه آرمیده را مانم

در نهادم سیاهکاری نیست

پرتو افشان سپیده را مانم

گفتمش ای پری که رامانی؟

گفت : بخت رمیده را مانم

دلم از داغ او گداخت رهی

لاله داغدیده را مانم


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 ] [ 08:09 ] [ Shahram ] نظرات

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:اشعار رهی معیری، رباعی، شعر فارسی، رهی، رباعیها، معیری،  
[ پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 ] [ 05:46 ] [ Shahram ] نظرات


مستان خرابات ز خود بی خبرند

جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند

ای زاهد خودپرست باما منشین

مستان دگرند و خودپرستان دگرند


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:اشعار رهی معیری، رباعی، شعر فارسی، رهی، رباعیها، معیری،  
[ شنبه 20 اردیبهشت 1393 ] [ 19:09 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2