فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

امروز چو هر روز خرابیم خراب

مگشا در اندیشه و برگیر رباب

صدگونه نماز است و رکوعست و سجود

آنرا که جمال دوست باشد محراب


مولوی




طبقه بندی: اشعار مولوی، 
برچسب ها:مولانا، رباعیات، دیوان شمس، قونیه، شعر عرفانی،  
[ سه شنبه 19 آبان 1394 ] [ 18:02 ] [ Shahram ] نظرات

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه‌رو

می‌نگرد جانب بالا دلم

فرش غم‌اش گشتم و آخر ز بخت
 

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد
   

دوش چه گفته است کسی با دلم

در طلب گوهر گویای عشق
   

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می‌درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست     
وه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین
   

چند رود سوی ثریا دلم


مولوی



طبقه بندی: اشعار مولوی، 
برچسب ها:اشعار مولوی، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، قرن هفتم هجری، مثنوی معنوی، دیوان شمس، غزلیات،  
[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 04:02 ] [ Shahram ] نظرات

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان

جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا


مولوی




طبقه بندی: اشعار مولوی، 
برچسب ها:اشعار مولوی، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، قرن هفتم هجری، مثنوی معنوی، دیوان شمس، غزلیات،  
[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] [ 08:46 ] [ Shahram ] نظرات


ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من


مولوی




طبقه بندی: اشعار مولوی، 
برچسب ها:دیوان شمس، غزلیات، مولانا،  
[ شنبه 30 فروردین 1393 ] [ 19:45 ] [ Shahram ] نظرات