تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار مژگان عباسلو
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


باران مرا خیس می‌کند


توفان می‌ترساند

و پاییز افسرده می‌سازد

تو اما ...

چیزی از من باقی نمی‌گذاری


مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
برچسب ها:بارون پاییزی، باران عشق، افسرده،  
[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 11:57 ] [ Shahram ] نظرات

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند
 
ناگهان می آید و در سینه می لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می کند
 
با من از این هم دلت بی اعتناتر خواست، باش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می کند؟
 
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می کند
 
اشک می فهمد غمِ افتاده ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت ها فراوان می کند
 
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی درمانشان را درد درمان می کند


مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 16:46 ] [ Shahram ] نظرات

باران مرا خیس می کند

توفان می ترساند

و پاییز افسرده می سازد

تو اما

چیزی از من باقی نمی گذاری



مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ چهارشنبه 25 تیر 1393 ] [ 06:48 ] [ Shahram ] نظرات

مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند

هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند

ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند

با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند

اشک میفهمد غم افتادهای مثل مرا

چشم تو از این خیانتها فراوان میکند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بیدرمانشان را مرگ درمان میکند


مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 17:49 ] [ Shahram ] نظرات

من از تبار تیشه ام ، با من غمی هست

در ریشه ام احساس درد مبهمی هست

بـر گیسوانـم بـوسـه زد روزی خداوند

در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان خواست، یعنی

در نقشــه ی جغرافیــای من بمی هست

سهــم من از شادی شبیه آفتـاب است

او هم نمیداند که حتا شبنمی هست

جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

آیا در آن دنیـــا امید مرهمــی هست؟


مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 10:08 ] [ Shahram ] نظرات


حرف‌هایت طعم باران، عطر شبدر داشتند


چشم‌هایت شرم شیرین کبوتر داشتند

می‌نشستی بر دل و با دل مصیبت داشتم

من که این بودم، ببین باقی چه در سر داشتند

می‌شکفتم گل‌به‌گل تا می‌شنفتم از لبت

نقشه‌ها هرجا تو بودی نقش قمصر داشتند

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست

تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

هرگز از امثال تو خالی نمی‌شد روزگار

نصف خودکارت اگر آن عده جوهر داشتند



مژگان عباسلو



طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ] [ 07:59 ] [ Shahram ] نظرات


در عشق باید

درد دوری کشید

غم یار خورد

ترس رقیب داشت

و زیر بار این همه له شد،

خوشه ی دست نخورده ی انگور زیباست

اما مست نمی کند


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
برچسب ها:مژگان عباسلو، شعر نو، اشعار مژگان عباسلو،  
[ جمعه 19 اردیبهشت 1393 ] [ 18:36 ] [ Shahram ] نظرات


من از تبار تیشه‌ام، با من غمی هست

در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست

بر گیسوانم بوسه زد روزی خداوند

در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان ساخت یعنی :

در نقشه‌ی جغرافیای من بمی هست

من روی آرامش نخواهم دید با تو

با تو لفی‌خسر است هرجا آدمی هست

جز زخم این دنیا نخوردم از تو ای عشق

آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ] [ 15:05 ] [ Shahram ] نظرات


شبیه شاخه‌ی تردی

من از تو سنگینم،

من از تو سرشارم،

شکوفه باش و بدم!

پرنده باش و بخوان!

هوای قلب مرا

تازه کن، بهاری کن …


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ] [ 14:59 ] [ Shahram ] نظرات


اشک باید در آغوش یاری بریزد

زلف بر شانه‌هایش نگاری بریزد

من سرم روی دوش تو باشد قشنگ است،

صخره وقتی از آن آبشاری بریزد

چای خوب است اما از آن بهتر این‌ست:

چای را آنکه تو دوست داری بریزد

خواست قلب مرا پر کند از تو این عشق

خواست دریا که در جویباری بریزد

عمر ما آن شکوفه‌ست بر شاخه، افسوس

می‌رود با نسیمی بهاری بریزد

چهره‌ام مثل آئینه از غم کدر شد

کاش دست تو از من غباری بریزد


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ] [ 14:57 ] [ Shahram ] نظرات


چه قدر چای

که ننوشیدم

در کافه‌هایی که

با تو نرفتم

و چه نیمکت‌ها

که مرا کنار تو

ندیده

فراموش کردند ...


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 ] [ 13:35 ] [ Shahram ] نظرات


سفر هرکجا سایه گسترده‌ا‌ست

چه‌ها بر سرِ آدم آورده‌ا‌ست

کسی را که یک عمر چشم‌انتظار

به یک چشم‌برهم‌زدن برده‌ا‌ست

کسی را که در یاد خواهی سپرد

کجا، کی خداحافظی کرده‌ا‌ست

توگویی که ما را برای وداع

زمین راه و بیراه پرورده‌‌‌است

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است

سفر هیچ‌کس را نیاورده‌ا‌ست ...


مژگان عباسلو




طبقه بندی: اشعار مژگان عباسلو، 
[ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ] [ 22:14 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2