تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار فاضل نظری
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


اما تو بگو دوستی ما به چه قیمت؟

امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟

ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت

یك عمر جدایی به هوای نفسی وصل

گیرم كه جوان گشت زلیخا به چه قیمت

از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را میدهم اما به چه قیمت

مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 17:41 ] [ Shahram ] نظرات


راحت بخواب ای شهر  آن دیوانه مرده است

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که میگیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است



فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 17:31 ] [ Shahram ] نظرات

فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

بگذار عمر بی تو ، سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست

این" هست و نیست " کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذارگفتگو به زبان هنر شود



  فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 07:12 ] [ Shahram ] نظرات


من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر، نه

دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر، نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری ! با اهل نظر ؟ نه

بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است مــگر نه

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یـک بار دگر، بار دگر، بار دگر .... نه



فاضل نظری





طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 18:10 ] [ Shahram ] نظرات


سکه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است 

خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت 

می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی 

امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر 

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

سنگدل من دوستت دارم، فراموشم مکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است


فاضل نظری




طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ پنجشنبه 20 آذر 1393 ] [ 21:28 ] [ Shahram ] نظرات

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت

سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست

آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است

چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 19:51 ] [ Shahram ] نظرات


من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام

از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک

از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را

به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من

دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را

باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 19:24 ] [ Shahram ] نظرات

ناگزیرم از سفر بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت

بال تنها غم غربت بــه پرستو ها داد

این که مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 17:14 ] [ Shahram ] نظرات

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه میکنی

ای آنکه دست بر سر من میکشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه میکنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن

باشد، ولی نصیحت دیوانه میکنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینهی شکستهدلان خانه میکنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه میکنی

عشق است و گفتهاند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه میکنی



فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 19:28 ] [ Shahram ] نظرات


ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاده کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیات مرا

از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنهکار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سربهزیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 18:11 ] [ Shahram ] نظرات

از مهر چه گفتم من و از کینه چه گفتی؟

آوخ که به این عاشق دیرینه چه گفتی

خون می چکد از بوسه گرمت چه بگویم؟

ای نشتر جان سوز به این سینه چه گفتی؟

چون شمع سراپا شرر گریه ام، ای خار

با این تن پر آبله و پینه چه گفتی؟

ای کاش که از رستم پیروز نپرسند

از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟

از خویش مکدر شد و چشم از همگان بست

ای آه جگرسوز به آیینه چه گفتی؟؟



فاضل نظری




طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 11:25 ] [ Shahram ] نظرات


تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت



فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 10:34 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3