تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار انوری
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

گر باز دگرباره ببینم مگر او را

دارم ز سر شادی بر فرق سر او را

با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید

تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را

سوگند خورم من به خدا و به سر او

کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را

چندان که رسانید بلاها به سر من

یارب مرسان هیچ بلایی به سر او را

هر شب ز بر شام همی تا به سحرگه

رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را


انوری




طبقه بندی: اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 16:23 ] [ Shahram ] نظرات

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا

کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا

سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی

چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا

ساقی عشق بتم در جام امید وصال

می گران دادست کارد آن سبکساری مرا

زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او

می‌بباید بردن او مستی به هشیاری مرا

زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی

کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا

این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی

برد باید علت لنگی و رهواری مرا


انوری




طبقه بندی: اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 16:19 ] [ Shahram ] نظرات

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا

از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست

خود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا

عمری کمان صبر همی داشتم به زه

آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا

باری به عمرها خبری یابمی ز تو

چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا

در خون من مشو که نیاری به دست باز

گر جویی از زمانه به خون جگر مرا


انوری




طبقه بندی: اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 16:14 ] [ Shahram ] نظرات

ای کرده خجل بتان چین را

بازار شکسته حور عین را

بنشانده پیاده ماه گردون

برخاسته فتنهٔ زمین را

مگذار مرا به ناز اگر چند

خوب آید ناز نازنین را

منمای همه جفا گه مهر

چیزی بگذار روز کین را

دلداران بیش از این ندارند

با درد قرین چو من قرین را

هم یاد کنند گه گه آخر

خدمتگاران اولین را

ای گم شده مه ز عکس رویت

در کوی تو لعبتان چین را

این از تو مرا بدیع ننمود

من روز همی شمردم این را

سیری نکند مرا ز جورت

چونان که ز جود مجد دین را


انوری




طبقه بندی: اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 06:59 ] [ Shahram ] نظرات

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون

جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی

در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا

آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر

تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا

هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن

آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا

جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی

هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا


انوری




طبقه بندی: اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 06:35 ] [ Shahram ] نظرات

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم

وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید

غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده

که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را

به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده

که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را


انوری




طبقه بندی: سایر شاعران، آثار ادبی، اشعار انوری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 06:31 ] [ Shahram ] نظرات