تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار سیمین بهبهانی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


ای آبی دو چشمت هفت آسمان دیگر

خندیده در نگاهت رنگین کمان دیگر

ای در تن تو جاری سیماب کهکشان ها

تا با توام چه خواهم از کهکشان دیگر

چون ساقه ی بهاری، از جوش عشق روید

پیوسته از وجودم، برگ جوان دیگر

پرواز بوسه ات را گاه فرود و راحت

جز سینه ی کریمم کو اشیان دیگر

ایثارو مردمی را تندیس اگر بسازم

غیر از تو کی پسندم در او نشان دیگر

آهوی دستهایت در سبزه زار زلفم

هرگز نشان نبیند از آهوان دیگر

در باورم نیاید دور از تو زندگانی

در پیکرم نگنجد غیر از تو جان دیگر


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
برچسب ها:سیمین بهبهانی، چشمات، دستهایت، جوش عشقت، شعر سیمین بهبهانی،  
[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 08:18 ] [ Shahram ] نظرات

خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم , كس را خبر نباشد

خواهم كه آتش افتد در شهر آشنایی

وز ننگ آشنایان , بر جا اثر نباشد

گوری بده خدایا ! زندان پیكر من

تا از بهانه جویی , دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی در , یارب شكسته بهتر

تا از حریم خویشم بیرون گذر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشكستگی شد

كز صخره های تهمت دل را حذر نباشد

در شام غم كه گردد همراز و همدم من ؟

اشكم اگر نریزد , آهم اگر نباشد

سیمین منال كاینجا چون شاخ گل نروید

چون دانه هر كه چندی خاكش به سر نباشد .



سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 14:26 ] [ Shahram ] نظرات

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من


سیمین بهبهانی




طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 12:10 ] [ Shahram ] نظرات

چه رفت بر زبان مرا؟  

که شرم باد از آن مرا

به یک دل و به یک زبان،  

دوگانگی چرا کنم؟

ز عمر، سهم بیشتر 
 
ریا نکرده شد به سر

بدین که مانده مختصر،
  
دگر چرا ریا کنم؟


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 18:42 ] [ Shahram ] نظرات

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ چهارشنبه 2 مهر 1393 ] [ 08:07 ] [ Shahram ] نظرات

با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام

پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام

تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش

در پیش راه او چو غباری نشسته ام

نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد

گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام

گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی

چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام

اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم

بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام

در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد

در پیش روی اینه داری نشسته ام

با خون دل خیال ترا نقش می کنم

تا باور ایدت که به کاری نشسته ام


سیمین بهبهانی

+ چه می‌توان کرد وقتی معشوق،

 سیمین همیشه عاشق را صدا می‌زند

 وقتی لحظه دیدار فرا می‌رسد.

روحش شاد.



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:52 ] [ Shahram ] نظرات

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟- خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیده ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:48 ] [ Shahram ] نظرات

چهره ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز

نگهم غهچه ی نشکفته ی راز است هنوز

به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگی ی ِ عشق

که بسی نغمه درین پرده ی ساز است هنوز

از من و صحبت من زود چنین دست مدار

که مرا قصه ی جانسوز، دراز است هنوز

دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب

که به دامان توام دست نیاز است هنوز

سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید

بوسه ام آتش پرهیز گداز است هنوز

نفسی در بر من باش، که عطر نفسم

چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز

من خداوند وفایم، ز برم روی متاب

ای بسا سر که به خکم به نماز است هنوز

به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند

زانکه این سلسله دیوانه نواز است هنوز


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:45 ] [ Shahram ] نظرات

این چنین سخت که آشفته ات ای چشمْ کبودم

به خدا شیفته ی هیچ سیه چشم نبودم

زنگِ بالای سیاهی ست کبودی، که من اینک

نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم

دیر در دامنت آویختم ای عشق! چه سازم؟

به زمستان تو همچون گل یخ دیده گشودم

بوسه ی گمشده ام بود به لب های تو پنهان

که به دلخواه، شبی بر لب کس چهره نسودم

جگرم چک شد از خنجر خونریز ملامت

تا چو گل راز دل خویش به بیگانه نمودم

سوختم، سوختم از عشق تو چون شاخه ی خشکی

به امیدی که براید ز سر کوی تو دودم

آهِ سرد است، نه شعر این که سراید لب سیمین

آتش مهر تو باید که شود گرم، سرودم


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:40 ] [ Shahram ] نظرات

هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده ای

کاینسان به بزم شادِ چمن سر شکسته ای؟

با من مبند عهد که، چون پیچ های باغ

هر جا رسیده، رشته ی پیوند بسته ای

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوری و در بلور دل من شکسته ای

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

من نیز بند مهر تو بُبْریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

سیمین! ز عشق رسته ای اما فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته ای


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:38 ] [ Shahram ] نظرات

مباد عمر درین آرزو تباه کنم

که بی رقیب به رویت دمی نگاه کنم

تو دور از منی ای نازنین من ، بگذار

به یاد چشم تو این نامه را سیاه کنم

نیم چو پرتو مهتاب تا نخوانده ،شبی

به کنج خوابگهت جست و جوی راه کنم

ز عمر ، صحبت اهل دلی ست حاصل من

درین محاسبه ، حاشا کگه اشتباه کنم

به غیر دوست که نازش به عالمی ارزد

نیاز پیش کسی گر برم ، گناه کنم

خمیده پشت ، چو نگرس ، نمی توانم زیست

درین امید که از تاج زر کلاه کنم

نخفت دیده ی سیمین ز تاب دوری دوست

به صدق دعویش ای شب  تو را گواه کنم


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:32 ] [ Shahram ] نظرات

صفحه ی خیالم را نقش آن کمان ابروست

این سر بلکش را کج خیالی از این روست

چشم و روی او با هم سازگار و ، من حیران

کاین سپیدی بخت است آن سیاهی ی جادوست

عقل ، ره نمی جوید در خیال مغشوشم

این کلاف سر در گم یادگار آن گیسوست

چون ستاره در ساغر ، چون شراره در مجمر

برق عشق سوزانش در دو دیده ی دلجوست

همچو گل مرا بینی ، سرخ روی وخندان لب

گرچه هر دمم از غم ، نیش خار در پهلوست

شوخ پر گناهش را ، مست فتنه خواهش را

چشم دل سیاهش را عاشقانه دارم دوست

با خیال آن لبها ، گفته این غزل سیمین

لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست


سیمین بهبهانی



طبقه بندی: اشعار سیمین بهبهانی، 
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:31 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2