تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار امیر خسرو دهلوی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

 

زهی وصف لبت ذکر زبانها

دهانت در سخن اکسیر جانها

چو می خندد لب شکر فشانت

ز حیرت باز می ماند دهانها

ز عشقت کو به دل تخم وفا ریخت

مرا در سینه می ریزد سنانها

فلک را آه مظلومی چو من سوخت

چرا آتش نبارد ز آسمانها

مکن عیبم، کنم گر بوسه بازی

به گرد کوی تو بر آستانها

مرا با شکل رسوایی خوش افتاد

بخندید، ای رفیقان، از کرانها

ز عشقت آب چشم من که بی تو

جوان مردی ندارد ناودانها

شبی کردم به بستان ناله درد

رها کردند مرغها آشیانها

از این ره رفت خسرو، خلق گویند

چو بیند جابه جا از خون نشانها


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 21:17 ] [ Shahram ] نظرات

درآمد در دل آن سلطان دلها

دل من زنده شد زان جان دلها

همی کارد به کویش تخم جان خلق

که می بارد از آن باران دلها

ز بس دلها که در کوی تو افتاد

شده زاغ و زغن مهمان دلها

به گرما از سواد چشم من کن

سیه چتر خود، ای سلطان دلها

زهی مهتاب عالم سوز کافگند

رخت در عرصه ویران دلها

عذابی دارم از تو گر چه هستی

ز رحمت آیتی در شأن دلها

نگویم درد خود کس را که نشناخت

طبیب کالبد درمان دلها

تو می خور گر چه مشتاقان کباب اند

به روی آتش سوزان دلها

دل خسرو شد از نو بت پرستی

تو تا بردی همه ایمان دلها


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 21:14 ] [ Shahram ] نظرات

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدی و می دمی دم

بخواهی سوخت جان ممتحن را

شدی در بوستان روزی به گل گشت

نمودی روی خوبان چمن را

دو دیده نیست نرگس را که بیند

از آن گه باز روی یاسمن را

دلی از سنگ نبود چون دل تو

بت سنگین یغما و ختن را

دل خسرو شکستی آه، گرمن

کنم آگاه شاه بت شکن را


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 08:37 ] [ Shahram ] نظرات

گل من سبزه زاری کرد پیدا

زمانه نوبهاری کرد پیدا

در این موسم که از تأثیر نوروز

جهان نو روزگاری کرد پیدا

ز کوه ابر سنگ ژاله افتاد

زر گل را، عیاری کرد پیدا

شدم موی و فرو رفتم به رویش

همانم خارخاری کرد پیدا

نهانی خارخاری داشت آن شوخ

به حمدالله که باری کرد پیدا

ببین خسرو، اگر جانت به کار است

که جان را باز کاری کرد پیدا


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 08:36 ] [ Shahram ] نظرات

صبا نو کرد باغ و بوستان را

پیاله داد نرگس ارغوان را

به خط سبز، صحرا نسخه برداشت

سواد روشن دارالجنان را

سحرگاهان چکید از قطره ابر

گلوتر گشت مرغ صبح خوان را

مزاج از قطره ها خشک کرد نرگس

چو بیماری که یابد ناردان را

بنفشه کوژ پیش سر گویی

تواضع می کند پیر و جوان را

مگر بوسی نمی خواهد ز سوسن

که غنچه تنگ می گیرد دهان را

الا ای بلبل آخر بانگ بر زن

که سوسن گرد می نارد زبان را

نگارا بلبل اینک می کند بانگ

روان کن در چمن سرو روان را

مرا گفتی مبین در من به گل بین

به گل نسبت مکن روی چنان را

جوانی می رود از دست بر باد

برو لنگر بنه رطل گران را

گل اندک عمر و چندان باد در سر

چگونه خنده ناید گلستان را

به باغ مجلس خود، همچو بلبل

نگه کن خسرو شیرین زبان را


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 08:34 ] [ Shahram ] نظرات

چنانی در نظر نظارگان را

که رونق بشکنی مه پارگان را

چنان نالان همی گردم به کویت

که دل خون می شود نظارگان را

تو در خواب خوش و من بی تو هر شب

شمارم تا سحر سیارگان را

زبس کاین رنج من به می نگردد

ز من بگرفته دل غمخوارگان را

دوای درد من بر تست، لیکن

تو چاره کی کنی بیچارگان را

روی گر، ای صبا، در خانه او

بگویی قصه آوارگان را

دل دیوانه خسرو نکو نیست

چگویم بد پری رخسارگان را


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 09:00 ] [ Shahram ] نظرات

 

آن طره به روی مه بنهاد سر خود را

از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را

چون دید گل رویش در صحن چمن، زان گل

ایثار قدومش کرد از شرم زر خود را

مانند قدش بستان چون دید سهی سروی

زیر قدمش سبزه بنهاد سر خود را

دیدم به رقیب او بنشسته سگ کویش

گفتم که فلان اکنون و ایافت خر خود را

ای ناصح بیهوده چندین چه دهی پندم

بگذار مرا بگذار، می خار سر خود را

زان بند قبا دارم پیوسته به دل غصه

کاندر پی جان من بربست بر خود را

گفتا ز درم خسرو، منزل به دگر جا کن

گفتم که سگ خانه نگذاشت در خود را


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 12:45 ] [ Shahram ] نظرات

 

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را

در شهر به بدنامی افسانه کند ما را

بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری

ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را

در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد

زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را

زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده

زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را

زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم

مشاطه به جای مو در شانه کند ما را

من می زده دوشم شاید که خیال تو

امروز به یک ساغر مستانه کند ما را

چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو

بر آتش روی تو پروانه کند ما را


امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ یکشنبه 18 خرداد 1393 ] [ 20:30 ] [ Shahram ] نظرات

زمانه شکل دگر گشت و رفت آن مهربانیها

همه خونابه حسرت شدست آن دوست گانیها

عزیزانی که از صبحت گران تر بوده اند از جان

چو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها

نشان همدمان جایی نمی بینم، چه شد آری

زمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها

کنون در کنج مهمان زمین اند آنکه دیدستی

پریرویان زیور کرده را در میهمانیها

چو مشک ما همه کافور شد از سردی عالم

جوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها

وگر سوزیم در عالم کسی دلسوز ما نبود

زبس کز مهربانان رفت سوز مهربانیها

مخند، ای کامران عشق، بر تلخی عیش من

که من هم داشتم اندازه خود کامرانیها

کسی کامروز در شادیست فردا بینیش در غم

نوید ماتم غم دان نوا و شادمانیها

به نقد خوشدلی مفروش ده روز حیات خود

که خواهد رایگان رفتن متاع کامرانیها

غم آرد یاد شادیهای رفته در دل خسرو

چو یاد تندرستی و زمان شادمانیها



امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 12:41 ] [ Shahram ] نظرات


  چون به منشور الهی

رقم کردی سپیدی و سیاهی

ز باران عنایت گل سرشتی

برات مردمی بر وی نبشتی

مثال هستی ما هم ز اول

به توقیع کرم کردی مسجل

ز گنج بخششم هر چیز دادی

کلید گنج ایمان نیز دادی

چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور

مکن بخشیدهٔ خود را ز من دور



امیرخسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
برچسب ها:امیرخسرو دهلوی، غزلیات امیرخسرو دهلوی،  
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 09:17 ] [ Shahram ] نظرات

گه از می تلخ می کن آن دو لعل شکرافشان را

که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را

کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم

زهی عشق ار به رشوت دوست خواهم داشتن آن را

بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم

نفس بگشایم و دم می دهم سوزاک پنهان را

بریدم زلف او را سر که هنگام پریشانی

شهادت گوید آن زاهد چو دید آن کافرستان را

نهان با خویش می گویم که هست آن شوخ زآن من

مگر روزی دو سه ماند، زبانی می دهم جان را

از او یارب نپرسی و مرا سوزی به جای او

چو سیری نیست از آزار خلق آن ناپشیمان را

بیار آن نامه مجنون که گیرد سبق رسوایی

به خون دل چو خسرو شست لوح صبر و سامان را



امیر خسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 06:23 ] [ Shahram ] نظرات

مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا

من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را

منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده

چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را

شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش

شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را

ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس

که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را

بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت

کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را

به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی

عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را

مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر

به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را


امیرخسرو دهلوی




طبقه بندی: اشعار امیر خسرو دهلوی، 
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 06:19 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2