تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار عطار
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو

پرده نهفته میدرد زخم خموش میزند

گرچه دل خراب من از می عشق مست شد

لیک صبوح وصل را نعره به هوش میزند


عطار



طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 20:07 ] [ Shahram ] نظرات

عاشقی و بی نوایی کار ماست

کار کار ماست چون او یار ماست

تا بود عشقت میان جان ما

جان ما در پیش ما ایثار ماست

جان مازان است جان کو جان جان است

جان ما بی فخر عشقش عار ماست

عشق او آسان همی پنداشتم

سد ما در راه ما پندار ماست

کار ما چون شد ز دست ما کنون

هرچه درد و دردی است آن کار ماست

بوده عمری در میان اهل دین

وین زمان تسبیح ما زنار ماست

چون به مسجد یک زمان حاضر نه‌ایم

نیست این مسجد که این خمار ماست

کیست چون عطار در خمار عشق

کین زمان در درد دردی خوار ماست


عطار نیشابوری




طبقه بندی: اشعار عطار، 
برچسب ها:عطار، نیشابوری، عاشقی، بی نوایی، عطار نیشابوری،  
[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 10:59 ] [ Shahram ] نظرات


عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو

پرده نهفته می‌درد زخم خموش می‌زند

گرچه دل خراب من از می عشق مست شد

لیک صبوح وصل را نعره به هوش می‌زند


عطار



طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 18:10 ] [ Shahram ] نظرات


هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

قیامت مست و حیران ، خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان ، خوشتر است


عطار



طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 17:42 ] [ Shahram ] نظرات



عشق تو تاوان است بر من چون نیم در خورد تو

مرد عشق خود تویی پس من چه تاوان می‌کنم

چون دل و جانم به کلی راز عشق تو گرفت

من چرا این راز را از خلق پنهان می‌کنم



عطار



طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 17:01 ] [ Shahram ] نظرات


آتش عشق تو در جان خوش‌تر است

جان ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است

هر که خورد از جام عشق‌ات قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است


عطار



طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 23:52 ] [ Shahram ] نظرات

 

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

نی برون آی از دلم در خون میا

چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی

هر زمان در دیده دیگرگون میا

چون کست یک ذره هرگز پی نبرد

تو به یک یک ذره بوقلمون میا

غصه‌ای باشد که چون تو گوهری

آید از دریا برون بیرون میا

سرنگون غواص خود پیش آیدت

تو ز فقر بحر در هامون میا

گر پدید آیی دو عالم گم شود

بیش از این ای لولو مکنون میا

نی برون آی و دو عالم محو کن

گو برون از تو کسی اکنون، میا

چون تو پیدا می‌شوی گم می‌شوم

لطف کن وز وسع من افزون میا

چون به یک مویت ندارم دست رس

دست بر نه برتر از گردون میا

چون ز هشیاری به جان آمد دلم

بی‌شرابی پیش این مجنون میا

بدرهٔ موزون شعرت ای فرید

بستهٔ این بدرهٔ موزون میا


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 21:09 ] [ Shahram ] نظرات

در دلم افتاد آتش ساقیا

ساقیا آخر کجائی هین بیا

هین بیا کز آرزوی روی تو

بر سر آتش بماندم ساقیا

بر گیاه نفس بند آب حیات

چند دارم نفس را همچون گیا

چون سگ نفسم نمکساری بیافت

پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا

نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت

ذره‌ای نه روی ماند و نه ریا

نفس ما هم رنگ جان شد گوییا

نفس چون مس بود و جان چون کیمیا

زان بمیرانند ما را تا کنند

خاک ما در چشم انجم توتیا

روز روز ماست می در جام ریز

می می‌جان جام جام‌اولیا

آسیا پر خون بران از خون چشم

چند گردی گرد خون چون آسیا

خویشتن ایثار کن عطار وار

چند گوئی لا علی و لا لیا


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 06:10 ] [ Shahram ] نظرات

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام را

پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او

وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما

دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای

تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد

عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما

عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان

فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 06:09 ] [ Shahram ] نظرات

سوختی جانم چه می‌سازی مرا

بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک

بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد

بر نخیزم گر بیندازی مرا

بندهٔ بیچاره گر می‌بایدت

آمدم تا چاره‌ای سازی مرا

چون شدم پروانهٔ شمع رخت

همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر

همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود

وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی

تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش

کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای

کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید

تا دهی قرب هم آوازی مرا


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
برچسب ها:عطار نیشابوری، دیوان اشعار، غزلیات،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 22:43 ] [ Shahram ] نظرات

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

از تو نتوانم که فریاد آورم

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا

گر بنالم زیر بار عشق تو

بار بفزایی به سر باری مرا

گر زمن بیزار گردد هرچه هست

نیست از تو روی بیزاری مرا

از من بیچاره بیزاری مکن

چون همی بینی بدین زاری مرا

گفته بودی کاخرت یاری دهم

چون بمردم کی دهی یاری مرا

پرده بردار و دل من شاد کن

در غم خود تا به کی داری مرا

چبود از بهر سگان کوی خویش

خاک کوی خویش انگاری مرا

مدتی خون خوردم و راهم نبود

نیست استعداد بیزاری مرا

نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

گر نبودی از تو دلداری مرا

مانع خود هم منم در راه خویش

تا کی از عطار و عطاری مرا


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
برچسب ها:عطار نیشابوری، فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری، نیشابور، عارف، شاعر، غزلیات،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 06:30 ] [ Shahram ] نظرات

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم

تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست

دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو

جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا


عطار




طبقه بندی: اشعار عطار، 
برچسب ها:عطار نیشابوری، فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری، نیشابور، عارف، شاعر، غزلیات،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 06:29 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2