تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار وحشی بافقی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن

زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زارترم من


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
برچسب ها:وحشی بافقی، غزل، محسن چاوشی، تیتراژ سریال شهرزاد، عاشقانه، ترانه، هم خواب،  
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 09:12 ] [ Shahram ] نظرات


دردمندان را دوایی نیست در میخانه ها

ساده دل آنكس كه پیمان بست با پیمانه ها



وحشی بافقی



طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 09:37 ] [ Shahram ] نظرات

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست

تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست

هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

درد محبت است که درمان پذیر نیست


وحشی بافقی



طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 09:36 ] [ Shahram ] نظرات

از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما

خنجر به جای برگ برآرد درخت ما

الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم

در زخم بستن جگر لخت لخت ما

با اینهمه خجالت و ذلت که می‌کشم

از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما

زورق گران و لجه خطرناک و موج صعب

ای ناخدا نخست بینداز رخت ما

وحشی تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش

آتش فکند شعلهٔ گلخن به تخت ما


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
برچسب ها:اشعار وحشی بافقی، غزلیات وحشی بافقی، وحشی بافقی،  
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 18:31 ] [ Shahram ] نظرات

سد حیف از محبت بیش از قیاس ما

با بیوفای حق وفا ناشناس ما

بودی به راه سیل بسی به که راه او

طرح بنای عشق محبت اساس ما

عیبش کنند ناگه و باشد به جای خویش

گو دور دار اطلس خویش از پلاس ما

ما را به دست رشک مده خود بکش به جور

اینست از مروت تو التماس ما

کفران نعمتش سبب قطع وصل شد

زینش بتر سزاست دل ناسپاس ما

ترسم که نایدش به نظر بند پاره نیز

دارد اگر نگاه تو زینگونه پاس ما

وحشی ازین عزا بدرآییم ، تا به کی

باشد کهن پلاس مصیبت لباس ما


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 17:45 ] [ Shahram ] نظرات

 

کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا

گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا

چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن

بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما

چون نمی‌آید به ساحل غرقهٔ دریای عشق

می‌زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا

گفته‌ای هر جا که می‌بینم فلان را می‌کشم

خوش نویدی داده‌ای اما نمی‌آری بجا

چهره خاک آلود وحشی می‌رسد چون گرد باد

از کجا می‌آید این دیوانهٔ سر در هوا


وحشی بافقی

 



طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
برچسب ها:اشعار وحشی بافقی، غزلیات وحشی بافقی، وحشی، بافقی، غمخانه، اهل وفا، وحشی بافقی،  
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 17:35 ] [ Shahram ] نظرات

ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را

دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را

پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است

پر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را

گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بود

لشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را

روز مردن درد دل بر خاک می‌سازم رقم

چون کنم کس نیست تا گویم غم دیرینه را

گر به کشتن کین وحشی می‌رود از سینه‌ات

کرد خون خود بحل ، بردار تیغ کینه را


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
برچسب ها:شعرهای وحشی بافقی، غزلیات وحشی بافقی، وحشی، بافقی، غزل،  
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 17:25 ] [ Shahram ] نظرات

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را

سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را

خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است

قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان

گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را

می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست

وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 19:17 ] [ Shahram ] نظرات

ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا

پیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا

تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنون

شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا

عمری به سر سبوی حریفان کشیده‌ام

هرگز ندیده است کسی سرگران مرا

از یک نفس برآر ز من دود شمعسان

نبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا

وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشست

بیرون در گذاشت به حال سگان مرا


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 17:04 ] [ Shahram ] نظرات

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر

این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود

بهر عزا بس است فغان جرس مرا

زین چاکهای سینه که کردند ره به هم

ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا

وحشی نمی‌زدم چو مگس دست غم به سر

بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 17:03 ] [ Shahram ] نظرات

هست امید قوتی بخت ضعیف حال را

مژدهٔ یک خرام ده منتظر وصال را

گوشهٔ ناامیدیم داد ز سد بلا امان

هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را

رشحهٔ وصل کو کزو گرد امید نم کشد

وز نم آن برآورم رخنهٔ انفصال را

نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم

منتظر صدای پا مهد کش خیال را

من که به وصل تشنه‌ام خضر چه آبم آورد؟

رفع عطش نمی‌شود تشنهٔ این زلال را

دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو

انجمنی به هر طرف آرزوی محال را

وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو

حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 17:02 ] [ Shahram ] نظرات

چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را

ای مسلمانان نمی‌دانم گناه خویش را

ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراش

سینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را

گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست

من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک

حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را

حد وحشی نیست لاف عشق آن سلطان حسن

حرف باید زد به حد خویشتن درویش را


وحشی بافقی




طبقه بندی: اشعار وحشی بافقی، 
برچسب ها:شعرهای وحشی بافقی، غزلیات وحشی،  
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 16:16 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3