تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار صائب تبریزی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


آب خضر و می شبانه یکی است

مستی و عمر جاودانه یکی است

پلهٔ دین و کفر چون میزان

دو نماید، ولی زبانه یکی است

گر هزارست بلبل این باغ

همه را نغمه و ترانه یکی است

پیش مرغ شکسته‌پر صائب

قفس و باغ و آشیانه یکی است



صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 21:15 ] [ Shahram ] نظرات

هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما

اوج دولت، طاق نسیان است در ایام ما

می‌خورد چون خون دل هر کس به قدر دستگاه

باش کوچکتر ز جام دیگران، گو جام ما

در نظر واکردنی طی شد بساط زندگی

چون شرر در نقطهٔ آغاز بود انجام ما

طفل بازیگوش، آرام از معلم می‌برد

تلخ دارد زندگی بر ما دل خودکام ما

نیست جام عیش ما صائب چو گل پا در رکاب

تا فلک گردان بود، در دور باشد جام ما


صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 22:57 ] [ Shahram ] نظرات


آب خضر و می شبانه یکی است

مستی و عمر جاودانه یکی است

پلهٔ دین و کفر چون میزان

دو نماید، ولی زبانه یکی است

گر هزارست بلبل این باغ

همه را نغمه و ترانه یکی است

پیش مرغ شکسته‌پر صائب

قفس و باغ و آشیانه یکی است



صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 22:56 ] [ Shahram ] نظرات

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا

سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا

باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار

دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا

در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا

منزل آسایش من محو در خود گشتن است

گردبادی می‌تواند راهبر باشد مرا

از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن

تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا

می‌گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم

قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا


صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ سه شنبه 6 خرداد 1393 ] [ 10:04 ] [ Shahram ] نظرات

یک بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم

از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ

مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ

 
صائب تبریزی



طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 10:36 ] [ Shahram ] نظرات


آب خضر و می شبانه یکی است

مستی و عمر جاودانه یکی است

پلهٔ دین و کفر چون میزان

دو نماید، ولی زبانه یکی است

گر هزارست بلبل این باغ

همه را نغمه و ترانه یکی است

پیش مرغ شکسته‌پر صائب

قفس و باغ و آشیانه یکی است

صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ یکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 17:01 ] [ Shahram ] نظرات


نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پرزور، چون عسس ما را

به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم

که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را



صائب تبریزی




طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 07:32 ] [ Shahram ] نظرات


آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا


صائب تبریزی



طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 07:10 ] [ Shahram ] نظرات


یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟

شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب

موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص

خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟

زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی

آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم

از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم

تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من

مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم

من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟



صائب تبریزی



طبقه بندی: اشعار صائب تبریزی، 
برچسب ها:میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری، غزلیات، اشعار صائب،  
[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 07:07 ] [ Shahram ] نظرات