تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار سید حمیدرضا برقعی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد

ناخواسته در تیر رس راهزن افتاد

در تیر رس من گره انداخت به ابرو

آهسته کمان و سپر از دست من افتاد

بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام

در دام دوتا چشم دو شمشیر زن افتاد

می خواستم از او بگریزم دلم اما

این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد

لرزید دلم مثل همان روز که چشمم

در کشور بیگانه به یک هم وطن افتاد

  درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:

من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد


سید حمیدرضا برقعی



طبقه بندی: اشعار سید حمیدرضا برقعی، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 23:45 ] [ Shahram ] نظرات

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است

به من اجازه در اوج پر زدن داده است

در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست

که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد

بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است

شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سوال می کند از خود هنوز آهویی

که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین

همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است

بدون فن غزل بی کنایه می گویم

دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است


سید حمیدرضا برقعی




طبقه بندی: اشعار سید حمیدرضا برقعی، 
برچسب ها:اشعار سید حمیدرضا برقعی، دبیر انجمن شعر قم، طلبه قم، قم، سید حمیدرضا برقعی،  
[ چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ] [ 06:16 ] [ Shahram ] نظرات