تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار احمد رضا احمدی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


از تو کبریتی خواستم

که شب را روشن کنم

تا پله‌ها و تو را گم نکنم

کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود

گفتم دستان‌ات را به من بسپار

که زمان کهنه شود

و بایستد

دستان‌ات را به من سپردی

زمان کهنه شد و مُرد


احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ دوشنبه 6 مهر 1394 ] [ 19:05 ] [ Shahram ] نظرات

بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان

بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم

زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ

تار تنیده بودند

ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:

کلاه

چتر

پالتو

این دستان ما خاموش و سرد در زمستان

به دنبال مأوا و سکوت بودند

ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم

و آنان را در زمستان پرستاری کنیم

ما دشمنان را نمی‌شناختیم

فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم

کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما

توانست این سرما و زمستان را

برای ما رقم بزند.

همه با دهان خاموش

سخن‌اش را با سر تأیید کردیم

هنوز برف می بارید


احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
برچسب ها:بهار، چتر، زمستان، باران، شعر، عشق، تنهایی،  
[ یکشنبه 22 شهریور 1394 ] [ 17:53 ] [ Shahram ] نظرات


روزی آمده بودی

كه من تمام نشانی ها را نوشتم

با خط بد نوشتم

و تو تمام خانه ها را گم كردی

به من نگفتی

همسایه ها گفتند

دیر آمدی

پنجره بوی رطوبت داشت

به من نگفتی

كه بیرون از خانه باران است



احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 08:22 ] [ Shahram ] نظرات

برای زیستن هنوز بهانه دارم

من هنوز می توانم

به قلبم که فرسوده است

فرمان بدهم

که تو را دوست داشته باشد


 احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 22:43 ] [ Shahram ] نظرات

هر دارو که علاج بود

 در خانه داشتم

 اما تنم در باد

به تماشای غزلهای آخر می رفت

امروز را بی تو خفتم

فردا که خاک را به باد بسپارند

تو را یافته ام

 مگر تو نسیم ابر بودی

که تو را در باران گم کردم ؟

 

 احمدرضا احمدی




طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 21:49 ] [ Shahram ] نظرات

من انتظار نداشتم

با این برفِ محض

روبرو شوم

من انتظار نداشتم

با این عشقِ محض

روبرو شوم

این مرغان خفته در لعاب کاشی‌ها

به ما اعلام می‌کنند

این عشق محض

در آن

برف محض آب می‌شود


 

 احمدرضا احمدی




طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 21:24 ] [ Shahram ] نظرات


به یاد تو هستم

کاش

خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

مرا نظاره می‌کند

که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده‌ام

من که قلب فرسوده دارم

من که باید با قلب فرسوده

کم کم تو را فراموش کنم


احمدرضا احمدی




طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 11:51 ] [ Shahram ] نظرات


درختانی را از خواب بیرون می آورم

درختانی را در آگاهی كامل از روز

در چشمان تو گم می كنم

 تو كه

 با همه ی فقر و سفره بی نان

 در كنارم نشسته ای

 لبخند برلب داری

در چهر جهت اصلی

 چهار گل رازقی كاشته ای

عطر رازقی ما را درخشان

مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد

همه چیز را دیده ایم

تجربه های سنگین ما

 ما را پاداش می دهد

 كه آرام گریه كنیم

مردم گریز

 نشانی خانه خویش را گم كرده ایم

لطف بنفشه را می دانیم

اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم

ما نمی دانیم
 
شاید در كنار بنفشه

دشنه ای را به خاك سپرد باشند

باید گریست

باید خاموش و تار

به پایان هفته خیره شد

شاید باران ما

من و تو

چتر را در یك روز بارانی

در یك مغازه كه به تماشای

گلهای مصنوعی رفته بودیم

 گم كردیم



احمد رضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ یکشنبه 18 خرداد 1393 ] [ 12:20 ] [ Shahram ] نظرات


چه سرگردان است این عشق

که باید نشانی اش را

از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی است عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست

حتی آن هنگام

که از آسمان به خانه آوار

شود



احمد رضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 11:49 ] [ Shahram ] نظرات


یک روز سرانجام با تو

وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم

روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد

آن هم به رنگ آبی

من در جواب تو

فقط چشمانم را می‌بندم


احمدرضا احمدی


"ادامه شعر"

طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
برچسب ها:اشعار احمدرضا احمدی، دفترهای واپسین، هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود، شعر معاصر، از مجموعه‌ی : ساعت 10 صبح،  
[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 17:23 ] [ Shahram ] نظرات


راستی

چگونه باید تمام این عقوبت را

به كسی دیگر نسبت داد

و خود آرام از این خانه به كوچه رفت

صدا كرد

گفت : آیا شما می دانستید

من اگر سكوت را بشكنم

جبران لحظه هایی را گفته ام

كه هیچ یك از شما در آن حضور نداشتید

اگر همه ی شما حضور داشتید

تحمل من كم بود

مجبور بودم

همه ی شما را فقط با نام كوچكتان

صدا كنم



احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
برچسب ها:اشعار احمدرضا احمدی، دفترهای واپسین، هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود، شعر معاصر،  
[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 12:03 ] [ Shahram ] نظرات


به تو گفته بودیم :

گاهی برای ادامه ی روز های تو

سکوت کردیم

هر جا باران بارید

ما در کنارت ایستاده ایم

و برای مرگ و تاریکی که به دنبال تو بودند

گلی پرتاب کردیم

که تو را از یاد ببرند

به تو گفته بودیم :

درختان در تنهایی می رویند

و در باد نابود می شوند

اکنون پیری ما را احاطه کرده است

و مرگ آماده است هر لحظه ما را تصرف کند

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو

بگو هنوز باران می بارد

و تو هنوز راه رفتن در باران را دوست داری



احمدرضا احمدی



طبقه بندی: اشعار احمد رضا احمدی، 
برچسب ها:اشعار احمدرضا احمدی، دفترهای واپسین، هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود، شعر معاصر،  
[ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 ] [ 10:19 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2