تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار سید مهدی موسوی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

آمدم پیله به دورش بتنم صبر آمد

عطسه زد دکمه ای از پیرهنم، صبر آمد

آمدم پشت در و در زدم و گفت که کیست

خواستم زود بگویم که منم صبر آمد

نیت بوسه به لب داشتم اما چه کنم

گره افتاد به کار دهنم صبر آمد

دل به دیوانگی اش دادم و دیدم سخت است

قصد کردم که از او دل بکنم صبر آمد

تا که تصمیم گرفتم بت من خرد شود

از لب تیشه ی شیرین شکنم صبر امد

دست بردم که شبی خنجر زهرآگین را

آه بیرون بکشم از بدنم صبر آمد


سید مهدی موسوی



طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 23:48 ] [ Shahram ] نظرات

شبیه قطره ی اشکی به راه افتادم

ستاره بودم و از چشم ماه افتادم

صدف صدف،پی ِ درّی گران بها گشتم

چقدر در پی ِ یوسف به چاه افتادم

از آن دو راهی دریاچمن گذر کردم

ولی به دام دو چشم سیاه افتادم

حکایتی ست جنون، بین عاقلان، دیدی

که چون جرقه به انبار کاه افتادم !؟

اراده کرده ام این گونه عاشقت باشم

به دست و پای غمت دل بخواه افتادم


سید مهدی موسوی




طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 21:24 ] [ Shahram ] نظرات

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

راستی این روزها دشمن تراشی ساده است

زرق و برق زندگی دلبستگی دارد ولی

دل بریدن از تمام این حواشی ساده است

مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است

ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن

جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است

امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت

سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است


سید مهدی موسوی




طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 16:41 ] [ Shahram ] نظرات

بوسه ای شاید بکاهد از ملال انگیزی ام

قدر لب تر کردنی محتاج ناپرهیزی ام

در ترازوی عمل، ملای رومی نیستم

شمس دارد می گریزد از منِ تبریزی ام

برگ زردی از خزان جامانده ام در باغ تو

بین این سرسبزها یک وصله ی پاییزی ام

زردم اما پایبند سرخیِ آن گونه ات

بوم من باشی اگر، استاد رنگ آمیزی ام

من چه هستم؟ نوشدارو؟ شوکران؟ یا این که نه

آبِ آن ظرفی که روزی پشت پا می ریزی ام؟


سید مهدی موسوی




طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 16:33 ] [ Shahram ] نظرات


همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها

تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها

می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت

می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها

کو زمین بایری تا مرهم دردم شود

من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها

بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم

سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها

خسته ام، این مرگ تدریجی امانم را برید

می شمارم روزهای آخرم را سال ها



سید مهدی موسوی



طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 17:21 ] [ Shahram ] نظرات


یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

یک سمت جهان به قتل من آماده!

می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

در دست دو بچّه ی شرور افتاده


سید مهدی موسوی




طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 17:34 ] [ Shahram ] نظرات


خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده


سید مهدی موسوی

 




طبقه بندی: اشعار سید مهدی موسوی، 
برچسب ها:سید مهدی موسوی، شعر نو،  
[ جمعه 19 اردیبهشت 1393 ] [ 08:28 ] [ Shahram ] نظرات