تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار احمد پروین
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»


توی ناپیدای غم من را تو پیدا می کنی

خلوت آیینه وارم را تماشا می کنی

گفته بودی بر سرم دست نوازش می کشی

چون به دار آمد سرم اینگونه حاشا می کنی

از دلم راز من دیوانه می پرسی چرا ؟

دل به بازی برده ای طرح معما می کنی

در زلال چشم تو شفاف شبنم می شوم

ادعای قطره را هم وزن دریا می کنی

از عبور لحظه های بی تو بودن خسته ام

عمر من با وعده هایی وقف فردا می کنی



احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 16:02 ] [ Shahram ] نظرات


عاشق اینگونه در این شهر که باور می کرد

من چنین عاشق و او قهر که باور می کرد

شوکران می چکد از صحبت دل آزارش

لب چنین قند و سخن زهر که باور می کرد

مثل من منتظری خسته ولی چشم به راه

نه کنون در همه دهر که باور می کرد

سیل آمد ز فراوانی اشکم امروز

چشم خشکیده چنین نهر که باور می کرد



احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 12:19 ] [ Shahram ] نظرات


اطاق شیشه ای جوهر ست خودکارم

خدا نیاورد او را ز دست بگذارم

زبان زخمی خودکار ، دامن کاغذ

همیشه تا به هم آید نوشته اشعارم

ز ناز کاری تن هر چه هست غیر از او

به جان دفتر اشعار خویش بیزارم

به یاد خون تن او که می چکد امشب

به روی دفتر بیچاره گریه می بارم

من عاشق تن خودکار می شوم شاید

به نقل قول پزشکان دوباره بیمارم


احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ] [ 19:16 ] [ Shahram ] نظرات



دلم هوای خرابات می کند گاهی

خدا کند که تو باشی و بشکند گاهی

از انعکاس غرور تو این چنین شده ام

که لاف عرش خدایی دلم زند گاهی

میان باغ تو پروانه ی تمنایم

حریر خاطره در خواب می تند گاهی

در اعتکاف نگاهت شنیده ام امشب

میان خلوت دل ، وحی مستند گاهی


احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 18:27 ] [ Shahram ] نظرات



مست است دل سنگم از مست حذر باید

اندام بلورت را زین سنگ خطر باید

من آتش ویرانگر اندام تو گل پرور

گل بر سر این آتش یک فکر دگر باید

من تشنه چنان صحرا تو بارش بی همتا

گر زندگی ام خواهی بر تشنه گذر باید

مجنون شده چون بیدم سودای تو دزدیم

آخر به خدا دیدم یک روز ثمر باید


احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 18:25 ] [ Shahram ] نظرات


دستهایم به گردنم آویخت

به خودم گفته ام خداحافظ

چون به آخر رسیده ام اینجا

می روم تا که گم کنم خود را

با خود آوارگی خوشم جانم

به کجا می روم نمی پرسی؟

ناکجایی که خود نمی دانم



احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 00:27 ] [ Shahram ] نظرات



من مرد بیرنگ

 و درد هزاران رنگ

و درد مرا رنگ می کن

خشم سیاه ، شرم قرمز

 و زرد

 رنگی است که عشق به من تعارف می کند

مثل خورشید از عشق ماه

مثل آتش از شرم پروانه

و مثل شب

از خشم آرمیدگان بستر شهوت

گونه های یتیم ، ازسیلی حقارت

بی رنگ می شود ...


احمد پروین



طبقه بندی: اشعار احمد پروین، 
برچسب ها:احمد پروین،  
[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 00:14 ] [ Shahram ] نظرات