تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب اشعار رهی معیری
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد

ساقی بیار باده که این نیز بگذرد

ای دل به سردمهری دوران،صبور باش

کز پی رسد بهار،چو پائیز بگذرد


رهی معیری



طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 22:46 ] [ Shahram ] نظرات

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من

که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من

مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد

به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من

مخند ای صبح بی هنگام که امشب سازشی دارد

نوای مرغ شب با خاطر اندوهناک من

نیم چون خاکیان آلودهٔ گرد کدورتها

صفای چشمهٔ مهتاب دارد جان پاک من

چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد

بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 07:59 ] [ Shahram ] نظرات

گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا

در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا

زرپرستی خواب راحت را ز ندگس دور کرد

صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا

خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر

تا دلی بی آرزو باشد چه غم باشد مرا

در کنار من ز گرمی بر کناری ایدریغ

وصل و هجران غم و شادی به هم باشد مرا

در خروش آیم چو بینم کج نهادی های خلق

جویبارم ناله از هر پیچ و خم باشد مرا

گر چه در کارم چو انجم عقده ها باشد رهی

چهره بگشاده ای چون صبحدم باشد مرا


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 07:43 ] [ Shahram ] نظرات

تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟

ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی؟

بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام

تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی؟

چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد

تو گریه سحر و آه شب چه میدانی؟

بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است

ندیده داغ جدایی تعب چه میدانی؟

رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای

تو دل شکسته نوای طرب چه میدانی؟


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 07:33 ] [ Shahram ] نظرات

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است

نشان قافله سالار عاشقان این است

مبین به چشم حقارت به خون دیده ما

که آبروی صراحی به اشک خونین است

ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هنوز

به دیده منت آن جلوه نخستین است

نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟

که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است

به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت

که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است

به غیر خون جگر نیست بی نصیبان را

زمانه را چه گنه چوننصیب ما این است

رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا

بهار من گل روی امیر و گلچین است


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 07:25 ] [ Shahram ] نظرات

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 10:59 ] [ Shahram ] نظرات

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت

بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق

چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک

به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟

به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 10:57 ] [ Shahram ] نظرات

 

به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش

به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا

همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:شعرهای رهی معیری، گریه عشق، غزلیات عاشقانه، رهی، رهی معیری،  
[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 14:34 ] [ Shahram ] نظرات

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی

کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست

گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا

کج نهادان راز کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع سان؟ کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 09:39 ] [ Shahram ] نظرات

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من

طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من

با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی

صبح سیمینم سیه کاری نمی آید ز من

آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو

چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید ز من

ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار

خسته دردم پرستاری نمیآید ز من

امشب از من نکته موزون چه می جویی رهی

شمع خاموشم گهرباری نمی آید ز من


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 08:55 ] [ Shahram ] نظرات

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل که مرا می برد مرا

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی

یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا


رهی معیری

 



طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 08:37 ] [ Shahram ] نظرات

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید

به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را

نفس برید ولی رشته هوس نبرید

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد

جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را

ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو می برد حریصان را

ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم کیشان

ستم کشید ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند

غبارتیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟

نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است

که تابناک تر از خود نمی تواند دید

ز چشمه گوهر غلطان کجا پدید آید؟

نه هر که ساز کند نغمهای بود ناهید

از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را

شبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 08:09 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 7 ::     1  2  3  4  5  6  7