فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

تهی بود نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی


سهراب سپهری



طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 07:01 ] [ Shahram ] نظرات

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام


حافظ




طبقه بندی: اشعار حافظ، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 06:55 ] [ Shahram ] نظرات

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است،

و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،

سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است،

و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است



خیام



طبقه بندی: اشعار خیام، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 06:54 ] [ Shahram ] نظرات

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است

من به او گفتم : زندگانی سیبی است

 گاز باید زد با پوست


 سهراب سپهری



طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 06:52 ] [ Shahram ] نظرات

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل كه مفت بخشیدم

دل من كودكی سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد


فروغ فرخزاد




طبقه بندی: اشعار فروغ فرخزاد، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 06:49 ] [ Shahram ] نظرات

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

چو بر در تو من بی‌نوای بی زر و زور

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول

من شکسته بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد

بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول


حافظ




طبقه بندی: اشعار حافظ، 
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 06:48 ] [ Shahram ] نظرات

ناگزیرم از سفر بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت

بال تنها غم غربت بــه پرستو ها داد

این که مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد


فاضل نظری



طبقه بندی: اشعار فاضل نظری، 
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 17:14 ] [ Shahram ] نظرات

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

بر باد شده در سر سودای تو سرها

در گلشن امید به شاخ شجر من

گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها

وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها

پالوده ز اندیشهٔ وصل تو جگرها

وی مهرهٔ امید مرا زخم زمانه

در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم

بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها

خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت

از بیخبری او به جهان رفت خبرها


خاقانی




طبقه بندی: سایر شاعران، 
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 09:35 ] [ Shahram ] نظرات

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث

نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل

بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم

که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم

شدیم در نظر ره روان خواب خجل

رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش

که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل

تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا

که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل

حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت

ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل


حافظ

 



طبقه بندی: اشعار حافظ، 
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 08:36 ] [ Shahram ] نظرات

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید

دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!

نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی

که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید


شیخ بهایی




طبقه بندی: سایر شاعران، 
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 05:51 ] [ Shahram ] نظرات

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد

ساقی بیار باده که این نیز بگذرد

ای دل به سردمهری دوران،صبور باش

کز پی رسد بهار،چو پائیز بگذرد


رهی معیری



طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 21:46 ] [ Shahram ] نظرات

به کنار تپه شب رسید

 با طنین روشن پایش آینه فضا را شکست

دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم

و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم

شهاب نگاهش مرده بود

 و تابش بیراهه ها

 و بیکران ریگستان سکوت را

 و او پیکره اش خاموشی بود

لالایی اندوهی بر ما وزید

 تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت

و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید

در ته چشمانش تپه شب فرو ریخت

و من

 در شکوه تماشا فراموشی صدا

بودم


سهراب سپهری



طبقه بندی: اشعار سهراب سپهری، 
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 21:02 ] [ Shahram ] نظرات

تعداد کل صفحات : 10 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...