فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

مــــن و یــــــــاد تـــــو
بـه سـاز عشـق مـی چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـت بسـاط گـــل بـه لـب دارم
 بیفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟

تمــــام شهــر خـوابیــده ، مـن بــه یــاد تــــــــو بیــــدارم
سـراپــا چشــم دیــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت
خیــال عــاصیـــم امشــب ، امیــد دسـت گـرم تـــوسـت
چـه خـوش بخشیـده رویــایــی بـه مـن لبخنـد پنهــانـت
بـه هــــــم زد یـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را
چــه کــاری کـرده ای بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟
چـه بـنــوازی چـه نـنــوازی غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو



[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 19:57 ] [ Shahram ] نظرات

عشق

همانقدر که بزرگم می‌‌کند
و شاد و امید وار

همانقدر هم تحقیرم می‌‌کند
و مأیوس و غمگین

یک روز خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین

یک روز
بی‌ ثبات ،بی‌ اراده

بلاتکلیف می‌‌شوم

تو با منی و
خاطراتت با من

تمام این دنیا با من است

عجیب در کنارِ تو

تنها

و تنهاتر
و تنهاترین میشوم
 
و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است

هر روز، بیش از روزِ پیش

از این زندگی‌ سیر می‌‌شوم.
  


[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 19:16 ] [ Shahram ] نظرات


مرا آنقدر آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت ..

بکنم دل ز دل چون سنگت ..

تو خیالت راحت ..

می روم از قلبت ..

میشوم دورترین خاطره در شب هایت

تو به من می خندی ..

و به خود می گویی:

باز می آید و می سوزد از این عشق

ولی ..

بر نمی گردم نه!

می روم آنجایی

که دلی بهر دلی تب دارد ..

عشق زیباست و حرمت دارد ..

تو بمان ..

دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت

سرد و بی روح شده است ..

سخت بیمار شده است ..

     تو بمان در شهرت          


[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 17:58 ] [ Shahram ] نظرات


در واپسین دم

واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات

ارابه‌ی جنگی را تمهیدی کرد

که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش

اکسیری می‌ساخت

که خاک را بارورتر می‌کرد و

فضا را از آلودگی مانع می‌شد


احمد شاملو



طبقه بندی: اشعار احمد شاملو، 
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 09:08 ] [ Shahram ] نظرات

شب ، بوی تنهایی می دهد ...


شب ، چشم های پر از خوابی را دارد که


خیره شده اند به نوشته های تلخ ...


چشم هایی که دنبال جمله ای اند ،


که حرف دلشان باشد...


دنبال واژه هایی که دردشان را به اشتراک بگذارند ...!


دنبال کسی که بگوید


حرفهایی که گفتنشان سخت است ...


شب ، بوی تنهایی می دهد ...


بوی درد ، بوی غم ، بوی اشک های پنهانی ...  
        


[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 08:22 ] [ Shahram ] نظرات


آن گل زودرس چو چشم گشود
 به لب رودخانه تنها بود
 گفت دهقان سالخورده که:
حیف که چنین یکه بر شکفتی زود
 لب گشادی کنون بدین هنگام
 که ز تو خاطری نیابد سود
 گل زیبای من ولی مشکن
 کور نشناسد از سفید کبود
نشود کم ز من بدو گل گفت
 نه به بی موقع آمدم پی جود
کم شود از کسی که خفت و به راه
 دیر جنبید و رخ به من ننمود
 آن که نشناخت قدر وقت درست
 زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟


نیما یوشیج




طبقه بندی: اشعار نیما یوشیج، 
[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 09:56 ] [ Shahram ] نظرات

ایـن روزهــا دلــم مــیـگــیــرد....

نــمــیــدانــم از چــه....

شــایــد دلــیــلی نــدارد...

دلــم کـه مــیـگیــرد ماتــم مـیــگـیــرم وبــا تــبـســمی دردنــاک تــنِ عــریــان غـصــه هــایــم

را مــیـپــوشــانــم...


شــایــد کـسـی طـاقــت گــریــه هــایــم را نـدارد...

شــایــد کــســی تــنــهـــا شــاد بــودن را مــیــخــواهـد کــنــارم تــجــربــه کــنـد...

شــایـد خوشــی هــایــم را زیـر ســوال بــبــرد...

وشــایــدکــســی بـــاور نــکـنــد کــه مــن هــم اشــک دارم...


[ شنبه 13 آبان 1391 ] [ 08:47 ] [ Shahram ] نظرات


باز میرسد آن همیشه که همه هستند و هیچ کس نیست

باز میرسد آن بغض بی دلیل که کند می کند لحظه ها را

و دلم که کوک نیست و زمان را گم کرده و تویی که یادت رفت

نگاه تو بود که ساعت را یادم داد و قرار و بی قراری را ........


[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 15:43 ] [ Shahram ] نظرات