تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب شهریور 1391
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»



هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است

چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟

نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا


رهی معیری



طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
[ جمعه 31 شهریور 1391 ] [ 09:22 ] [ Shahram ] نظرات


پیش از انکه درباره زندگی، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی...

خودت را جای من بگذار ،

از مسیری که من گذشته ام عبور کن،

با غصه ها، تردید ها،ترسها،دردهایم و خنده هایم زندگی کن...

و ....

روزی به رویایت که هنوز با من است
 
حسادت خواهی کرد

روزی که دیگر هیچ نشانی از من
 
نخواهی داشت.....



[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 19:40 ] [ Shahram ] نظرات

کــــــم کــــــم
 
خــــــاطــــــراتــــــت کــــــم رنــــــگ مــــــی شــــــود....
 
و اشــــــکــــــهــــــایــــــم کــــــمــــــتــــــر !

کــــــمرنــــــگ مــــــی شــــــونــــــد....
 
روزهــــــای بــــــودنــــــم....!
 
نــــــگــــــاهــــــم کــــــن....
 
یــــــادم نــــــیــــــز کــــــم رنــــــگ مــــــیشــــــود....
 
مثــــــل خــــــاطــــــرات روزهــــــایــــــی کــــــه بــــــوده ام ....

امــــــا هنــــــوز هــــــم جــــــای ایــــــن زخــــــم هــــــایــــــم را.....

مــــــرهــــــمــــــی نیــــــــــــست....

مــــــن....

ویــــــادم....

و زنــــــدگــــــی....

و ایــــــن لبــــــخــــــند....
 
چــــــه کــــــم رنــــــگ میــــــشــــــود حــــــضــــــورم بــــــه مــــــرور

زمــــــان...!


[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 08:28 ] [ Shahram ] نظرات


یکی باید باشه وقتی تا صبح میخواهی بیدار بمونی بیاد بگه منم باهات بیدار میمونم ...



بعد سرش رو بذاره رو پات آروم بخوابه ...


آخرش همون جوری وقتی عمیق خوابیده بغلش کنی ببری بذاری سر جاش ...


در حالی که زیر لب نق بزنی تو که میخواستی بخوابی از اول میرفتی عین آدم سر جات میخوابیدی


 دیگه ...



بعد اونم بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه بگه من سر جام خوابیده بودم اگه شما میذاشتی ...



[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 19:13 ] [ Shahram ] نظرات


تنها نشسته ام . . .

در اتاقم و به خودم فکر میکنم ، و بغض می کنم !

هیچکس مرا را به یاد نمی آورد !

این همه آدم ، روی کهکشان به این بزرگی !

و من . . .

حتی آرزوی ِ یکی نبودم . . .!

و من این بار...

سبقت میگیرم! با تمامی غمهایم… شاید آن طرف جاده

 
زندگی کمی سبکتر بوزد!



[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 21:16 ] [ Shahram ] نظرات

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

و از من برای تو مهربانتر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی٬

در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان

و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند.

و ترنم دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است

یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است....

ای بهانه زنده بودنم ٬

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو ٬

باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق ، همان طور مبهوت....

با آن وقار بی مثال ٬

آیا کسی پیدا خواهد شد؟

از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید.

و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید .....


[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 08:34 ] [ Shahram ] نظرات

دوست دارم یک شبه ، هفتاد سال پیر شوم

در کنار خیابانی بایستم…

تو مرا بی آنکه بشناسی ، از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی…
 

هفتاد سال پیر شدن یک شبه

به حس گرمی دست های تو

هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی،
 

می ارزد..!
 



[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 21:51 ] [ Shahram ] نظرات

دست در دست او صحنه می رقصد
 
در مقابل چشمانم !

لبخند می زنی

سست می شوم
 

او را در آغوش می گیری نفسم به شماره می افتد
 
تو

او
 

من ...

بلندتر بخوانید :
 

بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم

دل به تو دادم

در دام افتادم....


[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 18:19 ] [ Shahram ] نظرات

گاهی که دلم


به اندازه ی تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریه ی ، دستانم نیز


مرا به تو نمیرساند


من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک

کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است


من هنــوز تورا دارم



[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 17:49 ] [ Shahram ] نظرات