تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - مطالب خرداد 1391
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

من نفس میکشم!!!

زندگی میکنم!!!

به امید همان صبح سپید!!

به دلم ایمان دارم و توکل می کنم به همون بالایی پس تو می آیی و با خودت صبح سپید را میاری

به امید همان صبح سپید.........



[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 18:31 ] [ Shahram ] نظرات


سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،


نه مرگ ،


نه ترس ،


سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود
.



[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 06:45 ] [ Shahram ] نظرات


این روز ها دلم آغوش ممنوعه ای میخواهد،که شرعی بودنش را
فقط من میدانم و خدایم.



چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند!

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مــــــــــــــــرد باشی تا بتوانی گریه کنی
.



[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 05:53 ] [ Shahram ] نظرات

سـکـــــــه ی زنـدگـیم

شـیـــــــر نـدارد

امــــــــا

هـمـیـن خـطـی

کـه مـــــــرا بـه تــــــو

وصـــــــــــــــــل

نـگـه مـی دارد را

بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ ..

طَعـــم شیرین یافتن را

در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم

و در این میان

سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر

ساده بود ..

بیا جاهامون رو عوض کنیم

دلم لک زده برای اینکه کسی عاشقم باشه !






طبقه بندی:
[ پنجشنبه 18 خرداد 1391 ] [ 06:12 ] [ Shahram ] نظرات

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

  وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

 دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

  وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

  مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

 

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم

برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به

من هدیه کن.




طبقه بندی:
[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 22:52 ] [ Shahram ] نظرات