فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم

چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم

به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست

که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم

ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان

رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم

نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟

که همچو لاله دل داغدیده ای دارم

مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است

امید میوه ز شاخ بریده ای دارم

کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟

که من به سینه دل آرمیده ای دارم

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع

شرار آهی و خوناب دیده ای دارم

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟

که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 06:31 ] [ Shahram ] نظرات