فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

ز جام آینه گون پرتو شراب دمید

خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید

درون اشک من افتاد نقش اندامش

به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید

ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او

ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید

کشید دانه امید ما سری از خاک

که برق خنده زنان از دل سحاب دمید

بباد رفت امیدی که داشتم از خلق

فریب بود فروغی که از سراب دمید

غبار تربت ما بوی گل دهد گویی

که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید

رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت

دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید


رهی معیری




طبقه بندی: اشعار رهی معیری، 
برچسب ها:محمدحسن معیری، اشعار رهی معیری، شعر فارسی، رهی، معیری، غزلها، جلد دوم،  
[ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 ] [ 10:15 ] [ Shahram ] نظرات