تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - "پیرمردهای کاموایی" حسین پناهی
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

"داستان کوتاه پیرمردهای کاموایی "

از کتاب  من و نازی   

در یک صبح دم تابستانی که هوا به غبار زرد رنگ غریبی آلوده بود

و شهر بوی سنگین هندوانه و شبدر خرده شده می داد ،دو پیرمرد استخوانی که هر دو موی سرشان را ناشیانه شانه کرده بودند ،
تنها و بی حواس پا برهنه به ایوان ها آمدند ! آن ها بدون این که اسم خود را به یاد داشته باشند ، یکی در ایوان طبقه ی اول و دیگری در ایوان طبقه ی دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ ، دل تنگ نشستند !
آن ها سعی کردند با کشیدن موی سر و به خصوص ریش خود و روشن دیدن نوک بینی به خاطرات سردرگم و تقریبا کور گذشته فکر نکنند . . . اما برای هیچ کدامشان میسر نبود ! پیرمرد سرخ رنگی که در ایوان طبقه ی دوم نشسته بود،
برای لحظه یی حس کرد که پاهایش سنگین تر شده اند !
او نسیم را می شناخت و به آن اطمینان عاطفی داشت !
برای این که دهانش خشک نشود و پاهایش ورم نکند
گره انتهایی پاهایش را باز کرد و
هر دو پا را از نرده آویزان کرد
تا هوایی خورده باشند !
پیرمرد سبزی که در ایوان طبقه ی اول نشسته بود
غرق در حس ته نشین شده ی عشق و
غریزه ای که هیچ عضوی از اعضایش را آشفته نمی کرد !
بی حوصله در انتهای نگاه مه آلود خود در دشتی مالامال از سوزن های بزرگ
به تشییع جنازه پیره زنی که او را بدون تابوت می بردند
کمی فکر کرد . . .
بعد چند بار با انگشت ،  روی زمین سخت ایوان
علامت {+} کشید و چند بار انگشتانش
را در کف دست ها خواباند
وبعد برای آن که عرق سرد کف دستش خشک شود آن را در هوا حرکت داد !
در آن لحظه بی آن که خود ببیند !
دستش در هوا به نخی برخورد کرد !
او بنا به طبیعت همیشگی که چوب کبریت ها را می جوید نخ را گرفت و کشید و کشید و کشید . . .
تا اولین خمیازه و سر گیجه که نشانه ی رسیدن شب بود
کارش به کشیدن و گلوله کردن کاموای قرمز گذشت !
او خوشحال بود که آن روز را به هیچ چیز فکر نکرده بود
و هیچ وقت هم نفهمید ،
که پیرمرد سرخ رنگی در ایوان طبقه ی دوم
آرام
آرام
محو شده است !