تبلیغات
فراسوی مرزهای شعر - آخرین رقص واژه ها
فراسوی مرزهای شعر

«بهترین عاشقانه ها و اشعار شاعران جهان»

این آخرین رقص واژه ها میان برگهای مجازی تنهایی های من است ، به خدا پناه می برم و به خود و بی چتر زیر باران اتفاق ها خیس می شوم و اشک هایم با اشک های خدا یکی می شود و آسمان بی مهتابم بی قراری می کند ، میان کشمکش بودن و نبودن نیستی را برمی گزینم و پایان می دهم این خط خطی هایی که دلنوشته های کودکانه ی دخترکی بودند که اول کودکیش را بعد نوجوانیش را ، تابش را ، شبانه های خداییش را ، بوسه های مخفیانه اش بر گونه های داغ خدا، سبزی اش را و امروز رنگین کمان دلش را به روزگار سپرد
زیر باران این همه تنهایی ، زیر هق هق چشمانی که دلتنگند ، شانه به شانه ی خدایی که قهر است با من و دنیای من ، بی بهانه ، بی غرور ، بی عطر خوش روزهایی که گذشت ، تنها با کوله باری خاطره ی تلخ و شیرین می روم از تنهایی های من که یک روز زمستانی متولد شد ، بر مزار روحم سنگی سفید انداخته ام و روی آن با خطی درشت نگاشته ام :

من آن سنگ مغرور ساحل نشینم که می رانم از خویشتن موجها را

خموشم ، ولی در کف آماده دارم کلاف پریشان صدها صدا را

چنان سهمناکم که از هیبت من نیاید سگ ماهیان در پناهم

چنان تیز چشمم که زاغان وحشی حذر می کنند از گزند نگاهم

صدفها و کفها و شنهای دریا به مرداب رو می نهند از هراسم

من آن سنگم ، آن سنگ ، آن سنگ تنها که هم آشنایم ، که هم ناشناسم

غبار مرا گرچه دریا بشوید ولی زنگ غم دارد آیینه ی من

مرا سنگ خوانند و دریا نداند که چون شیشه قلبی است در سینه ی من